اين خانم(مامی شوهر من)اوایل خیلی تلاش میکرد که خودش رو به من نزدیک کنه .مثلن هر روز (از زمان خواستگاری بگیر برو تا یکسال پیش) زنگ میزد وخلاصه شروع میکرد به صمیمیت تا اونجائی که با خواهرم هم خیلی صمیمی شده بود و مدام پیگیر حال و احوالش بود-ولی از همون اول نتونستن با مامانم رابطه خوبی برقرارکنه-یکی از سیاستهای بارز رفتاریش که ازهمون اول نمود پیدا کرد این بود که مثلا:
زمان خرید نشان،من و شوهر جان خودمون دو تائي راهمون رو كشيديم و رفتيم خريدنشان !و ايشون هم مرتبا زنگ ميزد كه ببخشيد ما نيستيم و اگه من بودم ،چون وسواس در خريد حتي يك جفت جوراب دارم(اینو راس میگه)شما ماهها هم نمیتونستید خرید کنید و رودروایستی نکن و اگه پول نیاز داشتید ما هستیم و بگید سریع کارت به کارت میکنیم و... . من هم که در اینجور مواقع اوایل(و هنوز هم گاهی)گوشهام به سرعت رشد میکنه و مخملی میشه کلی بابت اینکه چه خوب در خرید و انتخاب استقلال دارم خوشحال بودم (البته این جنبه اش واقعا خوب بود )واسه خرید نشانم هم یک گردنبند فیروزه با چند تا نگین جواهر روش از میلاد نور خریدیم .و روزهای بعد هم برای خرید حلقه با مامان بی سیاست من رفتیم و یک حلقه مارکیز باز از همون میلاد نور خریدیم و این بود کل خرید من !توسط همسر!اگرچه از حساب مشترک بیزینسی که اونموقع من و همسر راه انداخته بودیم یک گردنبند جواهر فلاور اونموقع خریدم نزدیک ۵ تومن ولی خب چیزی که کل پولش رو همسر داده باشه و خانوادش همین دوقلم بود.(که الان که فکر میکنم میبینم کل پول رو همسر داده احیانا)البته که بعد از عقد و در همون هفته های اول چنان اختلافات سنگینی بین ما پیش اومد که من و همسر خیلی به جدائی حتی فکر میکردیم در این دوران و این قضیه هم مزید بر علت شد که خیلی آداب و رسوم در سایه این اختلافات عمیق ناپدید بشه.. . و من هنوز وقتی یادم میافته اون قضایا آتیش میگیرم و میفهمم چه کلاه گشادی سرم رفت!.
بگذریم..
خلاصه که من خیلی رک و راست در زمان اختلافات عمیق دوران عقدمون (طبق اعلام مشاور )گفتم خانواده ها حق ندارن دیگه دخالت کنن(با همین ادبیات)-چون اون دوره بحث و اختلاف اصلی بین مامان من و خانواده همسر من بود!!اینجور مامان با سیاستی دارم من-و چون مادرم حاضر به کنترل اخلاق خودش نبود طبق اعلام روانشناس مجبور به قطع ارتباط شدیم و بعد ازون تلفنهای مادر همسرم کلا و به کل قطع شد.. .
بدین شکل که سنگینی سایه این حرف به خریدهای عروسی هم کشید و من خودم تنها کارت همسر رو بر میداشتم و میرفتم خرید لباس عروس و ..آینه شمعدان و جواهرات!!و حتی همسر هم نبود و با مامان بابام میرفتم و عجب غلطی هم میکردم!
بگذریم...
رابطه من با خانواده همسرم فراز و فرود زیاد داشت.یک مدت بعد از عروسی دیدم نه اینها اونقدرام بد نیستن و گوشهام دوباره رشد کرد و باهاشون خوب شدم.من دو تا خواهر شوهر دارم که کلا جزء آدمیزاد حسابشون نمیکنم.ازون دخترای بشددت مثبت هستن که اصلا باهاشون حال نمیکنم.یک مدت باشون اس ام اس بازی میکردم و ...گاهی تلفنی و... که دیدم نه فایده ای نداره و اینا آدم بشو نیستن اونم قطع کردم.
پدر همسرم که مقوله ای جداست!!و خودش یک پست جداگونه میخواد که در موردش حتما مینویسم بعدا.
خلاصه که یک مدت که من با اینا خوب شدم باز دیدم که نه اینا خواسته های منو هیچ اهمیت نمیدن.مثلا تولدم میومد و میرفت ،سالگرد ميمومد و ميرفت و اينا به روي خودشون نمياوردن!! و من ناراحت ميشدم پس خودم رو كم كم كشيدم كنار.الان نزديك به ۳-۴ ماهه رابطه ام خيلي خيلي با هاشون كمرنگ شده و اونا هم اگه چه بظاهر حفظ ظاهر ميكنن ولي مثلت عيد غدير با اينكه من سيد هستم يك زنگ نزدن به من (فقط پدر شوهر بهم اس ام اس داد که کار همیشه شه).
خلاصه که با کمال پرروئی اینهفته دارن میان.که برن عروسی نوه عموی همسر!!من موندم خدا این مادر شوهر منو چطور خلق کرده که انقده پرروه!!!چند بار گفت چن وقت پیش میخوام بیام تهران به روی خودم نیاوردم وچند روز پیش همسر گفت که میخوان بیان برن عروسی ...!! من موندم ازین همه روئی که اینا دارن.پارسال یک بار۴ نفری (پدر و مادر همسر و دو خواهر)اومدن و من وسط هفته گذاشتم با مامانم اینا رفتیم شمال!
(از قبل برنامه ریزی کرده بودیم و همسر هم قبول کرد!)
حالا خوبه من روی خوش بهشون نشون نمیدم اگه میدادم نمیدونم چی میشد.حالا هم باز چن وقت پیش مامی همسر هی پشت هم سوزنش گیر کرده بود که محرم(تاسوعا -عاشورا)تهران عزاداریاش خیلی با حاله و خوبه و پارسالم میگفت منم که حوصله ندارم روزهای غم انگیز و دلگیر عاشورا-تاسوعا رو بشینم روزگارم رو با اینا سپری کنم باز بروی خودم نیاوردم .تا اینکه دیروز همسر میپرسید عاشورا-تاسوعا کی هستش؟!!!و فهمیدم احتمالن مامیش گفته.
خلاصه احتمالا ۵ شنبه میان.منکه باهاشون حرف و تلفنی ندارم به همسر گفتن.مجبورم تحملشون کنم و بروی خودم نیارم .امیدوارم خیلی احساساتی نشم چه مثبت چه منفی!و زودتر هم برن پی کارشون.
برچسب:
نویسنده: ilia